تبليغاتX
بیگانه

این آهنگ از  Chris Norman یکی از تاثیر گذارترین آهنگهای زندگی منه. تعریفی موجز از بانوی نیمه شب و عشقی که همیشه تعریفی از اون تو دلم بوده و هست. شما رو تو این حس سهیم می کنم. اگه شد آهنگو براتون میذارم رو وب.

 

You think love is a game, love is a motion
Endless and so deep, always emotion

I've got many ways, to reach tomorrow
Love will always grow, no pain, no sorrow

When you take me in your arms, you
can break me with your heart
I feel the magic of your charm, oh,
you're tearing me apart

Midnight lady, love takes time
Midnight lady, it's hard to find
Midnight lady, I call your name
I know you can ease my pain

Midnight lady, just you and me
[ Lyrics found at www.mp3lyrics.org/y7 ]
Midnight lady, eternaly
Midnight lady, I can fly in your arms
I'll get high

Magic touched my life, I'm still dreaming
Anything before has lost its meaning

Heaven in your eyes, my soul is on fire
Oh, my feelings grow, we can't go higher

Oh, I just want a girl, baby, just to call my own
And I just wanna dream, I don't have to dream alone

Midnight lady, love takes time
Midnight lady, it's hard to find
Midnight lady, I call your name
I know you can ease my pain

Midnight lady, just you and me
Midnight lady, eternaly
Midnight lady, I can fly in your arms
I'll get high

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 3:25 |

رحمی متحرک

نیش می زند به تفاله ی بستنی ش

و عمیقا فکر می کند

به فلسفه جدید همخوابگی در گور 70 متری

و فکر می کند

به سر شکستگی در عصرانه ی تلخ پسا مدرن

به سوزشی عظیم

که مژه های فرفورژه اش را بند بیندازد

اکلیل بپاشد و

با کمان زوار در رفته ای

بزند بیخ جان ولگرد های چاک خورده به پایین

جنازه چندش آلود سیگار

با آهی مالابمال اینهمه درد

باد می کند

ته دهلیزهای شبانه

تا مبادا

جننی مننی لاترججی

سعادت قهوه ایش را سر بکشد

مادرانه اش بخشکد ته استکان

زبانم لال.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 3:10 |

باز ستاره سوت کشید

سراسیمه بود که توی هوا

و نعش هزار پرنده ی غمگین دراستکانم فرو ریخت

بی که حتی صدات بلرزد

خلاصه آمدی

خلاصه بوی حلول پریواره نمی داد

از بیقراری انگشتها ت خبری نبود

نبود که پتوی گل گلی تو را بهانه می کرد

غلت می زدم روی کلافگی از تخت

بی همه چیز تر از هیچ کلمه ای

که خط خطی برقصد از حواشی دیوار

تا پریشفتگیهای باد تمنا کنم ترا

دامنت بگیرد و حالا

سفارش بوسه ات را به خواب چند شفیره ی شیدا فرستاده ای؟

کاش لحظه ای از تو پر نمی خواست کشیدن

رو به کرانه ی آبی

و گرنه دلارام بود و مینوی هزار پرنده در کوهستانها ش چهچهه سر می داد

پلک های یخ بسته ات را به سوی کدام آفتاب گرفته ای؟

که ذهن خمیده ی رودخانه به امتداد تو خط نمی دهد

شماره ات را پس بگیر

دروغ بزرگ را بگو برای روز مبادا

به من که کودکانه خودم را

توی چای حل می کنم

با مهربانی مردی که ذره ذره در دستهای تو سوخت

واین روزها

که دیگر

به درد هیچ.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 3:7 |

باری

هوار شده ام

روی هزار خرابه تر از فقرات استخوانم

که از چپ پهلو م بیرون زده بودی

کجا زده بودی؟

خم چند ساله را

در جگرگاه دردهای مکرر

در گلوی یرملون قلبهای فشرده

با دسته های دو تایی

می رقصد و چشمانش را

به نشانه ی انفجار

پرت می کند لای دیوارهای متراکم

و فرو می رود قلوه سنگ

توی حلقم

تا انسداد دوباره ی دودهای فراری

از مژه شعله ورپریده

حلق آویزم کرده باشد

سرم بد جور تیر می کشد

پای این چوبه های معلق لاکردار

به تنگ آمده بودم

از سوراخی به عمق همه ی نقب زدن هام

تا آنسوی لجن زار

در سوراخی دیگر.

قورباغه ها توی خواب چیزی بلغور نمی کنند

که شب پره ها و کرم های ماهیخوار را

به کار بیاید

ببیند

که چگونه روی بوم برگبارترین پاییز

زمستان را بالا می آورم

از سوراخی به عمق همه ی ....

ولش کنید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 3:4 |

1.

ژنرال پیر

از آوارگی های هنوز در نیامده

رد مویه های بی سرو ته را

بگیر

برو

عقب تر

بپا ت روی مین

لبهات روی مین

چقدر کودکانه است

رقص پوتین هات روی مین

وقتی که معلق می زند در سرگردانی های پل ذهاب

بخواب

ژنرال آشفتگی

در سیلان اشکهای دردانه

سقوط لک لک ها و حواصیل ها

هیجا نت را فرو نخواهد برد

در با تلاقی از کف و چزابه

هراس گاه منورباران بعد از ظهر

خون چکیده های بی حساب را

بر دیواره ی آسمان برین

نخواهد تراوانید.

2.

غروب همان غروب بود

که دست آخر

توی جیبت مچاله کردی و

زوزه کش از سرت گذشت

 لحظه ی عظیم همآغوشی ت

آه

لحظه ی عظیم همآغوشی

از فراز قرن ها دود و خاکستر

در همان گرماگرم همیشه ایمن

جا که هر فرمان نا آرامی

دیده برهم کرانه ی آبی ش

تا در هلهله کوب تمبک و خمپاره

آواز جا شوی سر به زیر را

زمزمه کرده باشید.

3.

بادبان گر گرفته

بدرقه ی سربازان نیمه عریانت

گرونیکای مغرور

ارابه های افسار گسیخته

جنوب را

بر سنگلاخ بیرحم آنسوی تاریخ

می کشانیدند

دریده تر شده بودیم

در پهلو گرفتن گاه شطّ پا به زای

تا تلخندی سرد

در نهایت آهستگی

بر لبانت

شکفته باشد.

4.

حکایت تازه ای نیست

روایت دیگری نبوده است

پس

دورادور فواره وار آتش

برقص

بر جنازه ی موج ها ی شبانه

برقص

در خرابه ی لنج های بی برگشت

راهبانه تر اینبار

باز هم

سال مردگی ت را

باز هم

بر سینه ریز خشک دختران آویشن.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 3:1 |

در هجر تی همیشه

در جستجوی سیال ذهنی

پوسیده بر دماغه ی کشتی

من نا خدای دریای به گل نشسته ام

و اینک

نخستین گام انسان اولیه بر تن تو

آغوش ناشناخته ات را

بی رد پا ترین جزیره

یافتم

یافتم

بکارت قدیسه زار نگاهت

وحشی تراز آبشار ظهر تابستان

شور را و نور را

پاشید بر تمام وجود م

آری دوباره زاده شده بودم

و دیوانه وار بشارت لبانت را فریاد میکردم

طوفان

نخل های پریشان گیسو با من بودند

طوفان

که شیهه می کشم روی سینه هات

موج می زنم روی تپه های مرجانی ت

جانم رسیده به لبهات

تا خوشه خوشه ی موهات

توی باد

رقص ساحرانه ی ماهی ها را

زمزمه ای باید

در سایه سار ماسه ی پا در آب

از لای انگشتهام جوانه می زنی و

از خنکای صخره پف آلود

تا بلندای بی نهایت پیشانی ت

سواحل آفتاب ندیده گرم خواهد بود

  

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 0:3 |

o        

o  

آیا این منم که تو را به نام کوچک گلبرگها صدا میکند

آیا کسی بود که درو غ نمی گفت

آیا دختری که دستهای هواپیما را بدرقه می کرد

در اشکهای تو باکره شد

لبهایت را به من بده

حتی برای پنج دقیقه ی طولانی زیر بمباران.

بگذار پاییز

رنگ گلگونه بگیرد از رهایی اینهمه برچسب

روی پاکت سیگار

بگذار بیشتر

 بوی قوطی کنسرو از دماغمان بزند بیرون.

اما چگونه می شود از موریانه نترسید

با جریان مداومی که توی ریشه هات

تو را به سایه های جن زده مبتلا می کند

o        o  

در نگاه کشیده ی اتوبوس

در پرده ی آخر

در ساعتی که هیچ پرنده ای جیغ نمی زد و

پروانه های من توی هوا آتش گرفت

ومن

فندک و حلقه ی اشکم را

لای مورد ها گم کردم

لبهایت را به من بده

وقتی قرار می شود از ارتفاع هزار پاره ی هواپیما

معشوقه ات را ببوسی

و پوکه های خالی قلبش را

از لای انگشتهای مچاله ات بکشی بیرون

لبهایت را به من بده

از پشت شیشه های یخ زده ی آمبولانس

پر و بال سوزنی

خاطرات سوخته ام را

به عکسهای تو منگنه کرده است

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 23:16 |

آی اگر این پری که نشانی ندارد. این شعر برای من خیلی نوستالژیکه. شاید چون رویای همیشه من بینهایت دریا با گیس های پریشان تو در باد دست تکان می دهد برای سالهای فراموشی.  

 

یهو از آسمون ماه شب افتاد                     تو نای بادبونا غب غب افتاد

بکش با تنبک و همبونه لنگر                   بزن تا نی نی چشمای بندر

برو تا تنگه هرمز به شادی                     بلرزون سینه رو با ساز بادی

برو بندر خماره، زا به راهه                   چشا تو حسرت لبخند ماهه

پری با تاج آویشن تو توره                      ببین گیس بلندش بور بوره

پریشون مو تر از نخلای دوره                رو موجای بلندش رقص نوره

حالا تو چارقد تور سپیده                        تنش نازک تر از برگای بیده

نگاهش سوی فانوسای پیره                     لباش خرمای فصل گرمسیره

چشاش تصویر خواب سبزه زاره             اگه واشه همه فصلا بهاره

عروس ناخدا خورشید مایه                     همو شه زاده ی پولک طلايه

قدم برداره پاکوبون سنجه                       هلل یوسون جاشوهای لنجه

ببندین حجلشو با سازو آواز                     پری عمره پری جونه پری ناز

پری حیفه بمونی تو سیاهی                      مگه دریا چی داره غیر ماهی

میگن دریا پر ارواح پیره                         که تو دستای رکسانا اسیره

یه بندر بی قرارت بی قراره                      تو داغستون ظهر انتظاره

مث گوش ماهیا دل تو دلش نی                   برا سیل تو جا تو ساحلش نی

نه ترس سیل و نه طوفان تازی                   شبا جون میده عشق و بوسه بازی

تو قصرت طاقی از رنگین کمونه                سرت خوش باشه سقفش آسمونه

پری آرومتر از لا لای آبه                         حواسش پیش ماهیهای خوابه

دلش تو رقص و پاکوبی چه تنگه                 صداش آواز دلگیر نهنگه

ته دریا سکوتش خواب خوبه                      شباش یلدای روزی بی غروبه

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 23:13 |

آدم همیشه فکرا و اعتقادات زیادی داره که به مرور زمان تغییر می کنه. اما یه چیزی بوده که هر روز بهش بیشتر می رسم. اینکه هیچ چیز قرار نیست درست بشه، اما همه چیز تمام میشه.

 

                                                  تمام، نه

مثل سقوط کفتر چاهی، تمام، نه                           در دره های غرق سیاهی، تمام، نه

 

روی سکوت پیکر مجروح صندلی                       در پارک های رو به تباهی، تمام، نه

 

نوروز بی بهار و لجن خوار هفت سین                   اما به نام سوگل و ماهی، تمام، نه

 

پیچید شعر صاعقه تا مغز ساقه هام                       فردا، حریق جنگل کاهی، تمام، نه

 

حتی اگر ستاره ببارم تمام شب                             اما اگر ستاره نخواهی، تمام، نه

 

تاوان تلخ خواب عروسک، دلم گرفت                    لا لا به لای لایتناهی، تمام، نه

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 1:9 |

بودن در کنار آدمهایی که سراپا باهات بیگانه هستن. زبونی که تو رو با غریبه ترینها پیوند داده و ولت نمی کنه لا مذهب، کاش نمی فهمیدی چی می گم. یه روزی فکر می کردم میشه برید و رفت، حالا جزیی از همون دنیایی هستم که همیشه ازش فرار می کردم

لحظه ای بغض، کمی مکث، که اشکی لغزید           هآآآآآآی فریاد زدم، مژده ! که افسوس همه

 که آبستنم از اینهمه شعرو نحسی خیس پنجره ها، و دست های پینه بسته ی مردمی که تشنه ی سنگسار تو هستن و گنجشککای بامداد، تا طلوع روزی که سلام " هی حتی اگر با فرشته های روسپی برای خدا قرص اکس، شامپاین، سکس سرو کنند.

 

                                                   طلسم

صدا نمی شکند روی سیم گیتاری                        طلسم خلسه ی این جمعه های تکراری

نشان مبهمی از ردپای بعد ازظهر                        شب و جنایت و از زخم پرده برداری

سلام سرد مسلح به خون فواره                            سقوط چکمه به یک پادگان اجباری

کسوف خاطره ها در تم معلق دود                         وقوع فاجعه با انفجار سیگاری

گریز ثانیه در هاج و واج عقربه ها                       فرار پنجره از ذهن چاردیواری

جنون داغ نفس، های التهاب آور                           رسوخ وسوسه در تار و پود بیماری

 

 هجوم تند عطش، بوی چاک پیراهن                      نگاه تنگ هوس لای پای بیزاری

 

جدال مرده و کابوس شوم فرداها                           تب کثیف پر از اضطراب بیداری

 

حدیث مضحک این هفته جمعه می آید                     کسی که مثل خدایان نمی کند کاری 

 

 

 

                                                    اقراء به نام 

 

اقراء به نام هر که، که او یا به نام من                        لا لا اله ناله تمام از تمام من

 

لبیک تازیانه، دمار از دمار درد                                در بندهای عاصی بیت الحرام من

 

از دردهای ته به گلو، داغ سر به مهر                         تا انفجار عربده در بی کلام من

 

انکار آفرینش یک نطفه از جنون                               رد سکوت، لخته ی خون تا مدام من

 

می می پراکنم ترانه در انبوه تارها                            تکرار بی تفاوت می، روی گام من

 

دارند می کشند مرا طاق آسمان                                 تا تنگنای حنجره از پای بام من

 

نبض گلوله می چکد از دست مایه هاش                      در گیجگاه ثانیه ی انهدام من

 

اقراء به نام هر که، که او یا به نام من                        لا لا اله ناله تمام از تمام من

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 1:12 |


Powered By
BLOGFA.COM